حسام حس خوش زندگی

اواخر چهار ماهگی

گل پسرم بعد آب تنی این شکلی میشه فدای چشمات (4 ماه و 18 روز)   حسام از یه دریچه کوچیک در حال جذب ویتامین D صبح از ساعت 11 تا 12 وقت آفتاب گرفتن و ماسا ژ ت هست کلی کیف میکنی عزیزم اتاقت آفتاب گیر هست ولی نور مستقیم از همین یه تیکه رد میشه (4 ماه و 20 روز) اینجام تو بغل مامانی کنار پنجره (داریم صدای گنجشکارو گوش میدیم و باهاشون حرف میزنیم) بعدش نشستی پیش گلی که دوسش داری راستی مامان جون این عجب گل خوشگلیه بزار بو کنم ببینم چه بویی داره؟!!!!! نخیر مثل اینکه باید بخورمش تا بفهممم چه بو و طعمی داره (عزیز مامان همه چیز رو دوس داری بچشی حتی از این گل هم نمیگذری) میدونم...
9 مرداد 1394

اشعار این روزهای من

عزیز دلم یکی یدونه ی من این پست رو باید زودتر از اینا برات میذاشتم الان یهویی یادم افتاد که جه خوبه اینو برات ثبتش کنم از وقتی که احساس کردم درک میکنی برات یه سری شعر میخونم شما هم تو چشم مامان زل میزنی و یه جاهایی از شعر که تکرار میکنم یا با صدای بلند تری میخونم کلی ذوق میکنی و دست و پا میزنی   1:گوزلرین قلبیسن شیرین دیلین قندیسن دونیالار سنه قوربان اورگیمین بندیسن   2:آتیم توتوم بالامی شکره قاتیم بالامی آتاسی ائوه گلنده قاباقا توتوم بالامی   3:بالام بالام بال دادیر بالام آدام آلدادیر شیرینی بال دان شیرین آجی سی دا بال دادیر   4:لالایی ددیم یاتاسان قیزیل گوله باتاس...
7 مرداد 1394

واکسن چهارماهگی

سلام گل پسر مامان الهی قربونت برم که انقدر آرومی خدایا هزاران بار شکرت به خاطر نعمت بی نظیری که بهم عطا کردی عزیز مامان من و بابا خیلی دوست داریم و از لحظه به لحظه با تو بودن داریم لذت میبریم وجودت به زندگیمون رونق داده.از وقتی تو هستی زندگیمون هزار رنگ شده سعی میکنم از ثانیه های با تو بودن لذت ببرم چون این روزا دیگه برگشت پذیر نیست خدارو شکر روز به روز داری بزرگتر میشی و مامان و بابا از وجودت بهره مند جدیدا خیلی سر و صدات زیاد شده جیغ میکشی قهقهه میزنی منم با تک تک حرکاتت ذوق میکنم خوب حالا از غلت زدنت بگم که یه مدت چون ختنه شده بودی نذاشتیم غلت بزنی فکر میکردم شاید یادت بره ولی 11 روز بعد از ختنه شدنت دوباره غلت زدی ی...
23 تير 1394

چهارمین ماهگردت مبارک

گل پسرم یکی یکدونه ی مامان وارد ماه چهارم شدی امروز حلقه ت افتاد خدارو شکر به خیر گذشت داری یواش یواش شیطون میشی خیلی دست و پا میزنی از این به بعد وقتی تو بغلمی خیلی بیشتر باید حواسمو جمع کنم دیگه یواش یواش بازی دالی موشه رو داری یاد میگیری و نسبت به قبل عکس العملت نسبت به این بازی بیشتر شده موزیک تشک بازیتو خیلی دوس داری و وقتی گریه میکنی با صداش آروم میشی و میخندی خیلی از خودت صدا در میاری و مثلا باهام حرف میزنی چند وقته هرچی میدم دستت راحت نگهش میداری و تسلط پیدا کردی جالبه همش هم دوس داری اسباب بازیاتو بچشی پاهات و با دستات نگه میداری و میبری نزدیک دهنت خوشبختانه فعلا که نمیخوری شایدم چندروز آینده..... از وقتی ختنه ت کر...
17 تير 1394

مسلمون شدنت مبارک

حسام مامان 1 هفته بود که تصمیم گرفتیم ختنه ت کنیم زودتر از اینا باید ختنه میشدی ولی دلمون نمیومد همش امروز فردا میکردیم خلاصه تصمیممون جدی شد و 3 ماه و 24 روزت بود که بردیمت بیمارستان برای ختنه زن عمو زحمت کشید با اتاق عمل هماهنگ کرد کارتو زودی راه انداختن خانوم پرستار صدام کرد شمارو تحویل گرفت بعد 30 دقیقه صدام زدن مامان حسام بیاد رفتم دیدم تو بغل یکی از پرستارا نشستی دارن باهات بازی میکنن تو هم میخندی وقتی تحویلت گرفتم 5 دقیقه نشده بود که صدات کل سالن رو برداشت فهمیدم کار خرابی کردی سوزش پوستت شروع شد 2 ساعت یه سره گریه کردی خلاصه تا غروب برنامه داشتیم ولی خداروشکر بعدش خوبه خوب شدی و دیگه بیتابی نکردی خوب حالا منم میتونم نفس را...
11 تير 1394

مرکز بهداشت

1 تیر دو هفته سر رسید و بردمت مرکز خیلی نگرانت بودم خانم ماما دور سر و وزنت رو اندازه گرفت و خداروشکر راضی بود گفت رو نمودار داره پیشروی میکنه بعد اینکه  اومدم خونه خاله مریم زنگ زد بهم شمارو بپرسه بعد بهم گفت که امروز تولدمه کلی شرمنده شدم آخه هر سال بهش تبریک میگفتم امسال با اینکه 1 تیر بردمت بهداشت بازم این تاریخ برام آشنا نیومد خلاصه هوش حواسمو بردی کوچولوی من 3 ماه و 16 روزت بود وقتی باهات بازی میکردم  با صدای بلند قهقهه زدی کلی ذوق کردم عزیزم فدای گل پسرم بشم من بوس   این بادی قشنگ سلیقه عمه جونه(مرسی عمه مهربون)   ...
5 تير 1394

حسام سه ماهه شد

سلام حسام گلی مامان امیدوارم همیشه تنت سالم باشه ماشالله خیلی زبل شدی و تحرکت زیاد شده مامان جون روز به روز دارم بزرگ شدنتو میبینم خنده هات بهم نیرو میده خیلی خوشرو هستی وقتی از خواب بیدار میشی تا بهت نگاه میندازم میخندی خداروشکر خیلی آرومی بچه آروم داشتن خودش یه نعمته خوب حالا بگم از مسافرتی که رفتیم: 2ماه و 25 روزت بود که برای تعطیلات خرداد ماه با بابایی حاجی ماما عمه و شوهر عمه رفتیم سرعین اینم عکساش حسامی اصلا اذیتمون نکردی اکثرا خواب بودی     انقدر گل بودی که تا آخرین روزی که اونجا بودیم کلی باهامون همکاری کردیم اصلا اذیت نکردی همین باعث شد خیلی به منو بابایی خوش بگذره ...
30 خرداد 1394

تاخیر

عزیز مامان وقتی شما 2 ماه و 18 روزت بود این وبلاگ و برات درست کردم قصد داشتم زودتر خاطراتتو بسازم ولی وقت نکردم الان میخوام یه سری از اتفاقایی که تو این چند مدت پیش اومد رو برات ثبت کنم حسام 3 روزه 10 روزگیت با بابا و مامانی(مامانه مامان)رفتیم شمال که مامانی ازمون اونجا مراقبت کنه همون روز خاله ها زحمت کشیدن یه مهمونی کوچولو واسه ده حمومت تو خونه مامانی ترتیب دادن روز خوبی بود 36 روزت بود که اومدیم خونه خودمون 39 روزگی خودم برای اولین بار بردمت حموم البته بابا بهم کمک کرد ولی از سری بعد خودم تنها بردمت عاشق آب تنی کردنی وقتی میشورمت و روی بدن لطیفت آب میریزم خوشت میاد اصلا گریه نمیکنی یه موقعهایی نگران میش...
8 خرداد 1394

روز میلاد تو

حسام عزیزم در تاریخ 17 اسفند 1393 ساعت 8:45 با وزن 3500 و قد 50 زمینی شد و دل مامان و باباش و شاد کرد تنت سالم لبت خندون ...
5 خرداد 1394