حسام حس خوش زندگی

یه روز خوب و یه گشت حسابی

جان جانان من عکسایی که میزارم واسه این پست زیاد جالب نیس و کیفیت نداره ولی چون یکی از روزای خوبمون به حساب میاد ثبتش میکنم که از ذهنم نره و هر وقت وبلاگتو باز کردم و این عکسارو دیدم خنده به لبام بیاد تازه از خواب بیدار شده بودی وقتی چشمت به حوض آب افتادی خنده رو لبات اومد وقتی هم دیدی دارم به روی ماهت میخندم دستتو به آب میزدی.یعنی اجازه صادر شد   ...
19 دی 1395

یلدای ۹۵

امسال یلدامون زیاد جالب نبود چون مامان بزرگ مامانم که عمه ی بابام میشه فوت شده بود واسه همین ساده و مختصر برگزار شد با اینحال مامانم چنتا عکس ازم گرفت تا یادگاری برام بمونه    قربون اداهات برم منننن       ...
19 دی 1395

نفس های آخرپاییز ۹۵

حیفم اومد چنتا عکس از پاییز زیبای امسال نداشته باشی تصمیم گرفتیم بریم پارک ازت عکسای خوشگل بگیریم و از اونجایی که خیلی همکاری نمیکنی برا عکس گرفتن به همین چند عکس بسنده کردیم ولی با اینحال روز خیلی خوبی بود برامون.عاشق اداهاتم نفسم           حسام عزیزتر از جانم برات بهترینهارو میخوام ...
19 دی 1395

اواخر ۲۰ تا اواخر ۲۱ ماهگی

        قالب ژله کلاهشون شده     خودم از خودم سلفی گرفتم آفرین یه روز سرد بارونی با  بابام رفتم پارک تا خونه ی طوفانی مونو مامانم تمیز کنه     اینجام جای همیشگیمه   ۲تا عکس از شکار عمه انقدرم آروم و مظلوم افتادی کسی ندونه فکر میکنه چقدررررررر     اذان که میده میگی الله و میری جلوی تلویزیون یعنی به زور دوربین تونستم این چنتا عکس و ازت بگیرم   مامان قربون اشکات    ...
14 دی 1395

دیدار با خانواده مامانم

برف بازی تو جاده فیروزکوه       یه شب خوب یه حسام شیطون که نفهمیدم چجوری گذشت اونشب   برای چند دقیقه این بادکنک آرومت کرد و دوباره شیطنت   در حال ناز کردن:نا نا شوخی شوخی با کلاه حاجی بابا هم شوخی   مهمونی خونه ی خاله.اینجا تازه از خواب بیدار شده بودی عزیز جانم   مامان بزرگ در حال بافتنی کردن برا آقا حسام محو تماشای پیام بازرگانی   با بابا دو تایی رفتین دریا و همش میخواستی بری تو آب بابا جلوتو میگرفت        اینم یه عکس از ...
14 دی 1395

سفر به سرعین و روستامون

سرمای غیر قابل پیش بینی انقدر سرد بود شال مامانمو بستم گوشام یخ نکنه به به چه دخمل نازی   پاهای خوشگل ماهورطلا و حسام بلا پل معلق مشکین شهر تجربه ی خیلی خوبی بود عید قربان هم همراه خانواده تو روستامون قربونی کردیم خیلی خوش گذشت اینجا هم قدیما کلی آب داشته و مردم روستا از این آب چشمه استفاده میکردن آبش  خیلی زلال بود بعد از کلی بدو بدو خواب در طبیعت بغل بابا چه میچسبه ا و در آخر سفر گنبد سلظانیه هم رفتیم      اینم یه عکس تو روستامون پشت خونه ی خاله جونم ...
14 دی 1395

۱۹و۲۰ماهگی

  وقتی با بابام میرم پارک همش پیاده روی میکنم و میدوم ولی با مامانم فقط تاب بازی میکنم        وقتی میریم بیرون اینجوری همه جارو دید میزنم  از مهمونی برگشتیم خسته شدم  از قیافم پیداس به به کیک و چایی په میچسبه لیوانمم خیلی کوچیکه با داداشم دارم میرم ددر   اینم داداشم خیلی دوسش دارم     چون پسر خوبی هستم مامانم برام کیف خوشگل خریده   آخه کی میرم مدرسه خیلی هم به کارای فنی علاقه دارم مزاحم نشین حواسم پرت میشه هی شیر و باز و بسته کردی خیس آ...
14 دی 1395